عاشق و مجنونت شدم نخونده مهمونت شدم کلی پریشونت شدم اما بازم نیومدی
قهوه ی فنجونت شدم شمع تو شمعدونت شدم خاک تو گلدونت شدم اما بازم نیومدی
برف زمستونت شدم رسوا و حیرونت شدم چک چک ناودونت شدم اما بازم نیومدی
آفتاب و بارونت شدم اشکای غلتونت شدم عطر گلاب دونت شدم اما بازم نیومدی اما بازم نیومدی اما بازم نیومدی
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:38 توسط محبت |
میخوای بری... برو تو هم ای یار من... فقط نگو که که بی وفا بود عشق من
چیزی نمیتونم بگم ، قراره از من بگذری ...
چیزی نگو میفهممت ، باید از این خونه بری ...
چند سال از امشب بگذره؟ تا من فراموشت کنم ...
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم ...
+
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 16:3 توسط محبت |
درباره وبلاگ
وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه! همه غصه هاي دنيا توي سينه منه! توي قطره هاي بارون، ميشکنه بغض صدام! ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام! پشت اين پنجره ميشينمف و آواز ميخونم! منتظر واسه رسيدنت تو بارون مي مونم زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره منم عاشق ترم انگار وقتي بارون مي باره بعضي وقتها که مياي سر روي شونم ميزاري تمام غصه ها رو از دل من بر مي داري اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره! وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره!
وقتي که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه! همه غصه هاي دنيا توي سينه منه! توي قطره هاي بارون، ميشکنه بغض صدام! ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نميخوام!
بعضي وقتها که مياي سر روي شونم ميزاري تمام غصه ها رو از دل من بر مي داري اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره! وقت بيداري بازم غم ميشينه تو حنجره